تبلیغات
دلنوشته های محدثه....
دلنوشته های محدثه....
دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : محدثه

نمی خواهم "من و تو" را "ما" بنویسم

تمام دلخوشی ام آن است که

"تو" را لابه لای دلنوشته هایم ببینم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها : من و تو، دلخوشی من، "تو" لابه لای دلنوشته هایم،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : محدثه

 

  چه خوش خیال بود آنکه گفت:

 "بخند تا دنیا به رویت بخندد"

   من تمام عمرم را خندیده ام،

    دنیا اصلا بلد نیست بخندد...!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : محدثه

مردم این شهر مرگ را نابودی نمی دانند،

می گویند خواب است و در پی اش بیداری.

اما همه با چوب کبریت های زیر پلکشان، بیداری را چنگ می زنند

انگار هیچ کس خوابش نمی آید....





نوع مطلب :
برچسب ها : خواب شیرین، تلاش برای زندگی، خواب ابدی،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : محدثه

شاید وقتش گیرِ یک سکه  بود آن که گفت:

"وقت طلاست."

چه بی ارزش می شود یک دنیا طلا

در مقابل ثانیه های با تو بودن...

 





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 شهریور 1391 :: نویسنده : محدثه

برف، رد پاهایم را نشان نمی دهد

برگ های پاییز زیر گام هایم خش خش نمی کنند

باد، کلاهم را نمی دزدد

زیر باران خیس نمی شوم

کوه ، فریادهایم را تکرار نمی کند

انگار نیستم...

وقتی که نیستی...

 





نوع مطلب :
برچسب ها : بی تو، دنیای من بدون تو، وقتی که نیستی،
لینک های مرتبط :

شنبه 21 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

نگرانم نباش،من مرده ام؛

من همان بغضی بودم که در گلویت دست و پامی زد،

همان قطره اشکی که پلک هایت را چسبیده بود تا سرازیر نشود،

همان واژه ای که لب هایت را التماس می کرد تا او را نگویند؛

وتو،

بغضت را شکستی،

قطره ای اشک ریختی و

گفتی: دوستت ندارم.





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : من مرده ام، دوستت ندارم، بغض، اشک، تنها،
لینک های مرتبط :

شنبه 21 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

باتوام،

توکه منظور تمام انگشت های اشاره ی این ساعاتی،

تو که می گویند محرم اسراری،

من و تو شبیه نیستیم؟

من از تاریکی می ترسم و تو

حاشا نکن که می ترسی و هزاران ستاره را واداشتی تا

تا روشنایی صبح برایت چراغ روشن کنند...

تو سیاهی و من روسیاه...  روسیاه آنکه هردویمان را آفرید.

هردو می گردیم... من به تنهایی و ...  تو باتمام ستاره هایت...

من به دنبال خورشیدم...  تو به دنبال خورشیدت...

تورا که می دانم، نمی یابی

اما ای کاش اینجا متفاوت باشیم...

تنهاییم، فرقی نمی کند؛

تو و آن همه زیبایی،ستاره ها،ابر،ماه...  ومن با خودم.

تو تنهاییت را با یک تکه بغض سکوت می کنی و من

تنهاییم را بی بغض، اشک می ریزم.

تو با ماهِ پیشانی ات، مشهور بی تای آسمانی و

من و مانندهایم را به اسامی تو صدا می زنند...

تو گوش هایت را به هزاران بیدار قرض می دهی و می شوی سنگ صبور

ومن،

به همه ی دهان هایی که بی اجازه قرض گرفتم و قاضی شدم، بدهکارم...

من اشتباه کردم

من از زمین و تواز آسمانی...

تو سیاه می پوشی تا دلخوشی درخشش، تنهایی ماه را پرکند...

از اینجا که به تو نگاه می کنند،

برای ستاره هایت دست تکان می دهند

ومن،  به جای تو از دیده نشدن ، مشت مشت حرص می خورم.

شاید دلیلش این است؛

تو نزدیک خدایی و من...   نزدیک خودم.

فرق ما اینجاست؛

هنگامه ی خوشبختی قلب های منتظر

و آرامشگاه آسمان، تویی و... من،

خودم را "الهه ی خوشبختی" (شیمن) نامیده ام...





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : من وشب، گفتگو با آسمان شب، آسمان شب،
لینک های مرتبط :

شنبه 14 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

الو...!

خدا...؟؟؟

مزاحمم ولی،

قصد سکوت ندارم.

زنگ زدم که بگویم؛خسته ام!

گفته اند نگو...

اما برگ هم که باشی،

به خش خش می افتی،وقتی

فصلی بیاید و زرد شوی و سقوط کنی

سقوط که کردی،

با عشق رویت قدم بزنندو ترانه بسرایند

و تو فقط بگویی ؛

خش...خش...!

ابر که باشی زیر فشار رعد،

آرامشت را از دست می دهی،

زار می زنی ، ناله می کنی و اشک می ریزی

اینجا،مشتی خاکستری بی شکل

اشک هایت را جشن می گیرند و شادند.

من تمام خانه ها را رفته ام؛

منچ دنیا را می گویم...

رسیده ام ته خط!

هیچ پستچی ای دعاهایم را نمی رساند

گفتند عاشق شو که تقرب یابی

خدایا...

عاشقت شدم اما هنوز دورم

هنوز باید دعاهایم را پست کنم

و عاشقی که آدرس معشوقش را نمی داند!

گفتند صبر کن؛

خدایا با اشک چشمانم وضوی صبر گرفته ام

اما نمی دانم اذان وصل به افق قلبم چه هنگامیست؟

له شده ام زیر گامهایی که ازمن رد شدند و ترانه سرودند

سر گرمی ام این است:

با روزگار الاکلنگ بازی می کنم.

خدای من قطع نکن...

زنگ زدم که بگویم ؛

همه شیشه های طاقت را تا ته سر کشیده ام

باز تشنه ام

فقط بگو کی می زنند این اذان وصل را ؟

می خواهم با رحمتت افطار کنم...





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : اذان وصل، نثر، تماس با خدا، گفتگوی من و خدا، نثر معنا گرا، افطار با رحمت الهی،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

جدی نگرفتی ام که گفتم عجله کن،

که گفتم ساعت دوست داشتن

در ایستگاه اعتماد منتظرم

برایت بلیط خریده بودم...

به مقصد خوشبختی!

به قیمت رنج...

منتظرت بودم

اما باز نیامدی و

قطار عشق رفت...





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها : دل نوشته، دلنوشته، نثر، عشق، مسافر، دوستت ندارم،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

می گویند عشق خواب است؛

نمی شنوی و نمی بینی و در رویایی...

گوش هایم پراند از سروصدای دلتنگی،

ماه شب چهارده را هم دیده ام،

واقعیت عذابم می دهد،

من که می گویم هوشیاری محض است عشق؛

پس ، برایم لالایی محبت بخوان...

می خواهم بیدار بمانم!





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 7 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

دستانم سرد نبود...

اما تو می گفتی چقدر سردی!

در راه دیدنت دستکش می پوشیدم

که دستان گرمم را بگیری...

اما باز می گفتی سردند!

آن روزها دستانم را بخاطرت سرزنش می کردم؛

اما امروز که تنها یادگاری ات همان دستکش هاست ...

سرزنشت می کنم به خاطر قلب سردت!!!

 





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 7 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

کلاغها هیچ وقت آغوش باز مترسک را ندیدند

ونوکش زدند...

اما مترسک هنوز آغوشش باز است...





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 3 مرداد 1391 :: نویسنده : محدثه

خدای من!

دست هایم ، ایستگاه پرواز قاصدک است.

نا ندارد، از بس نامه هایم را به گوش های پرپری اش سپردم؛

ازبس ، ازمن تا تو پرواز کرده است،

هیچ نمی گوید،

قلب مخملی اش گوی مهربانی ست؛

اما از روی سپیدش شرمنده ام؛

بیچاره ام؛

اینجا که سنگینی ذرات،زبانزد است،

کم پیدا می شود سبک بالی مثل قاصدک

باور نکردنی ست ولی قلبش، نسخه ی کامل درددل هایم است

درد دل هایم را در دفتر خاطراتم خلاصه کرده ام

قاصدک خسته نمی شود

هرروز پشت پنجره منتظر است

روی دستانم می نشیند و به چشمانم زل می زند

اشک هایم ر ا که می بیند،قهر می کند،نیم خیز می شود که برود،

اما من دستانش را گرفته ام

راز دار است. بارها ابرها قلقلکش داده اند تا صندوق آرزوهایم را باز کند

اما قاصدک می د اند،

می داند که خود بغض هایم را بسته بندی کرده ام،

پاکتش که باز شود،

باران اشکم آسمان را می شوید.

خدایا!تو را به پاکی قاصدک, بی خبر روانه اش نکن.

آرزوهایم سرد شده اند،ولی باز هم مقصدشان تویی.

هیچ کس نمی داند؛

آرزوهایم را فقط, تو می دانی و قاصدک!





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 31 تیر 1391 :: نویسنده : محدثه

پروانه ها دیگر پروانه نیستند،پروانه اند!                                

کجاست شمعی که تا پای جان می سوخت و می سوخت...

شمع نیست تک جرقه ای که دقایقی بیش نمی ماند.شمع،اراده ای داشت که شمع بود.اراده ای نیست!شمع جرقه شد.

پروانه ای که به آتش زد تا بشناسد پروانه بود.دو بال رنگی متحرک در آسمان بهار پروانه نیست!

آسمان بس غضبناک است ولی نمی بارد.کجاست آسمانی که بر تبسم درخت می بارید؟

آسمان بود آنکه سبزهای چوبی را سیراب می کرد.انگار خودآسمان،زمینی می شدودرختان را نوازش می کرد.

امروز که سپهر،باران را به درخت پیامک می کند،خود چوبی اش می داند که آسمان،آسمان نیست؛

همان بغض زمان است که نمی ترکد.

بادکنک را بگو که انگشتانت را می پایید تا از کف ول شودو تو وقتی به خود می آمدی باید صعودش را به آسمان هفتم

نظاره گر می شدی... عشق داشت و امید به معراج. امروز بادکنکت را پرواز بده، فقط باید دعاکنی که به سقفی بند نشود

و ای کاش شود که برای دیدنش سرت را بالا بگیری. بادکنک ،بادکنک نیست.

مدادرنگی شش رنگ حرف های ناگفته ی زیادی داشت.نقاشی هایت را خودش رنگ می کرد و لذتش را به تو هدیه می داد

و امروز مداد قرمزش تک گل های دفتر نقاشی ات را هم به رنگ رز نمی کند.نقاشی ات حسرت عکس پرینت شده ی دفتر

را می خورد و بی رنگ می ماند.نقاشی ، نقاشی نمی شود.

کفش ها حس خاصی داشتند.صبح، سلام و صبحانه بود و بستن بند کفش. و امروز بند ها را شل می بندی که شب هنگام،

زحمت نشود  درآوردن کفش برایت.هدر می رود زمانشاید، برای ضربدر کردن دو بند.کفش ، دیگر کفش نیست.

به گل ها دقت کرده ای؟دلربایی باغ رنگارنگ،تو را وسوسه می کرد که شاخه گل باغچه را از آن خود کنی. زیر سایه ی

تابلوی گل چیدن ممنوع،تا به خود می آمدی یک دسته گل داشتی!امروز چیدن گل ها خاطره شد،دیگر گلی نمی چینی.

حتی شاخه ی رز هدیه ی دوست را هم وارونه روی دیوار خشک نمی کنی.یا گل دیگر گل نیست و یا گلدان گلدان

شاخه ی رز داری!

شبی نبود که به آسمان نگاه کنی و ستاره ای باناز چشمک نزند.زمین آنقدر زیبا بود که برای ستاره ها، من و تو ستاره بودیم.

شاید چشمک ستاره ها پیشنهاد یک قهوه بود در کافی شاپ!چه خوش خیال! تصور کن...  تو وستاره و یک جهان نور  ...                حالا که کافی شاپ را خوب می دانی که چه جایی ست و جیب هایت انبار شماره اند،می فهمی که یادت رفته

مفهوم ستاره را .چشمک را که آموختی درگیر چراغ قوه های زمینی شدی. تو اشتباه کردی ستاره،ستاره است

و ما انسان. و چشمک ،خاص ستاره!

از خودم می گویم و از خودت...   در زیبا ترین روزهای زندگی ات،وقتی با لبخند زیر سایه ی درخت آرامش به رویاهایت

می نگریستی به یاد عشقت می افتادی ، سوار باد می شدی و خودت را به او می رساندی و با همان لبخند، فریاد

می زدی که دوستش داری و آرامشت را با او تقسیم می کردی. چه تماشایی می شدآن لحظه...   همان لحظه

خاطره ای می شود برای عشقت که امروز کنارت نشسته و یک موزیک متن با زمزمه ی "همه چی آرومه...من چقد..."

سکوت لحظاتتان را پر می کند. حواسش نیست عشقت. شاید به چشمانت خیره شده تا واقعیت حرف های

آن روزت را پیداکند.عشق دیگر عشق نیست!

دست هایت را دیده ای؟در اوج تضرع و زاری به خدا،بازوی دست ،درجه اش با تن ،بیش از 30 نیست.نیست لحظاتی که

دست هایت انگار پرنده می شدو زاویه اش شاید منفرجه! شاید میگویی دست دیگر دست نیست...

خوب فکرکن ،باز زمینی شده ای!و جان آکواریوم موزه ی تن. از درون آکواریوم که به همه چیز بنگری؛ آسمان،کفش،

پروانه و شمع،گل و مدادرنگی، ستاره و دست هایت،عشقت و آن بادکنک، همه خود خودشان اند.تو عوض شده ای!

آسمانی (یک آسمان)شده ای که شمع به دست و کفش به پا پروانه ها را دور گل هایی که با مدادرنگی رنگ کرده ای

جمع می کنی و بعد بایک چشمک برای ستاره های خاموش دست تکان می دهی. شاید از همه مهم تر باشد اینکه:

تو معادله ی عشق را عوض کرده ای!

دستانت پُرِ پُر اند  و انگشتانت باز باز. فکرکن که چرا بادکنک پرواز نمی کند...





نوع مطلب : دل نوشته ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 29 تیر 1391 :: نویسنده : محدثه

می توانی همچو باد           همدم آهو شوی

یاکه در دستان یاس          چون گل شب بو شوی

ورد جادوگر بخوان              تا تو ، هم جادو شوی

می توانی چون عسل         حاصل کندو شوی

می توانی با کمک              مرهم و دارو شوی

شربت پاکی بخور               تا تو ،هم نیکو شوی

دست ایزد را بگیر                تا فقط با او شوی





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 7 )    ...   3   4   5   6   7   
درباره من


سلام به همه ی دوستایی که دلنوشته های منو می خونن.
shimen یعنی الهه خوشبختی یعنی آرزوی من ....
راستی اگه از نوشته های من استفاده می کنین حتما حتما منبعش رو ذکر کنین.
.
.
.
با دلت زمزمه کن:
مرد!... گریه اینجا بی دلیل و سخت ممنوع است...

مدیر وبلاگ : محدثه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

FreeCod Fall Hafez

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست


weblogbartar.ir
weblogbartar.ir

کد متحرک کردن عنوان وب

كد بارش قلب


كد موسیقی برای وبلاگ

وب هکس